CHAOS THEORY

Sunday, September 17, 2006

درد مي سايد
درد مي سوزاند
درد مي شويد
درد تغيير مي دهد
درد مي سازدت

در جدال حوادث كه زندگي را شكل مي دهند
كه من و تو را شكل مي دهند
به كدامين راه مي روي
به كدامين چهره خيره مي شوي
كدامين چهره به تو خيره مي شود
در گذر از بي راهه ي اجبار روزگار
به زير كدامين درخت نفسي تازه مي كني

تز پس روزها و شب هاي تنهايي ام به دو تعريف مجزا رسيده ام
زندگي و زندگاني
ولي زندگاني من با زندگي در تضاد است
زندگي يعني خلا
يعني تاريكي
يعني انجماد
يعني رنج بي انتها
يعني درياي ساكن
يعني سكوت
يعني نظم مطلق
يعني فاني بودن

زندگاني من يعني پر كردن فضاهاي خالي به قدر همت و فرصت خويش براي رسيدن به تو
زندگاني من يعني به آتش كشيدن پرهاي پرواز خويش تا تو ببيني به كدامين آسمان پر مي كشي
زندگاني من يعني گرم تر بودن
يعني از گرماي عشق ورزيدن به تو انجماد را در بند كشيدن
زندگاني من يعني جنگي بي پايان با تمامي ناملايمات براي رسيدن به تو
زندگاني من يعني از مرزها گذشتن
يعني دريا را خروشان تر و جنگل را سبزتر خواستن
زندگاني من يعني به خون كشيدن نام تو در گلويم در اين سكوت مطلق كه فرياد كفر است حتي اگر نام تو باشد
زندگاني من به ابديت ميل مي كند
زندگاني من به آشوب
به شكستن
به فرياد
به فرار
به خشم
به جرم
به گناه
به ننگ
به نفرين
به تنهايي ميل مي كند

درد مي شكند
درد مي خشكاند
درد مي گرياند
درد آشنايت مي كند با هر آنچه كه مي هراسي
درد فرمان مي دهد
درد مي ترساند
درد تو را به فرياد وا مي دارد

فريادت را در اين سكوت رها كن
تا نسيم سرگردان با فريادت درهم آميزد
طوفان زندگي را آبستن شود

و نام تو را بگريد…

Saturday, May 13, 2006


با دستان لرزان خویش
لمس می کنم زخم های تازه و کهنه ی روح خویش
با دو پای درمانده و برهنه ی خویش
درمی نوردم راه ناهموار و پر ز خار خویش
با شانه های آویخته از چهارچوب نظم دنیای خویش
می کشم بار سنگین دنیای زاده ز ذهن آشفته ی خویش
با دو چشم همچو کاسه ی خون خویش
جست و جو می کنم راهی برای فرار از درون تاریک خویش
با ذهن شناور در محلول زمان خویش
قیاس می کنم این خلا را در مقابل خویش
و اما با قلب خسته ی خویش
من می تپم با آخرین قطرات خون خویش
از برای راهی در انعکاس زندگانی خویش
از برای راهی منتهی به مرگ خویش

Thursday, May 11, 2006


لبان کبودت که تنها مرگ را بوسه می زنند
اشک های یخ زده ات که چشمانت را تا ابد به انتظار باز نگه می دارند
گونه های خاک گرفته ات که نسیم شمالی نیز با آنها غریبی می کند
عرق خشکیده بر پیشانی ات در آرزوی تلاشی دیگر
گوش های چرک گرفته ات که اشتهای شنیدن را به بی میلی در بر گرفته اند
دستان پینه بسته ات که سر باز می زنند
از آنچه زانوان خسته ات جست و جو می کنند
شانه هایت که سنگینی غم گذشته را به دوش می کشند
انگشتان کرخت همگی مسیری را که به فرا پشت درنوردیده ای به اشاره ایستاده اند
ذهنت در اندیشه ی قیاس
در اندیشه ی درست و نادرست
در اندیشه ی عقده های باز نگشته
در اندیشه ی راهی جدید از برای دنبال
در اندیشه ی انقلاب درون
در اندیشه ی از نو یافتن
از نو ساختن
در اندیشه ی تغییر
در آرزوی رهایی از تمامی اضطراب ها و ترسهای درون
و قلب خسته ات که از شوری امواج اضطراب دریای خروشان ذهن نا آرامت
در تاریکی درون از ترس برون به کندی می تپد
و اما من
من دستم را بر سینه ات می نهم
تا از گرمی دست من
قلبت خون زندگی و شوق فردا را
در اندام یخ زده ات جریان دهد
زیرا که من راهم را دریافته ام
و با لمس کردنت به تو می آموزم که عنصر زمان نیز
در برابر ما ناتوان است
همانا ماییم که به هرج و مرج لبخند می زنیم

Tuesday, May 02, 2006


اگر قرار است که من اینجا نباشم
اگر قرار است که بار خود را بسته باشم
و از این مسلخ ماتم زده به جایی دور روم
به دنبال قلبم روم
اگر قرار است که تنها خنکای باد را حس کنم
اگر قرار است که به این فکر نکنم که چرا زندگی می کنم
اگر قرار است که ندانم چرا هستم
پس چرا من اینجا نشسته ام
پس چرا من از چهارچوب ترک خورده ای که گذشتگان ساخته اند به خلوت کوچه می نگرم
پس چرا سنگینی فریادهای از گلو خارج نشده ام قلبم را می فشارد
پس چرا من تنها از روی ناچاری به گلویم چنگ می زنم
آیا می توانم دوباره بخندم به وسعت دل خویش
آیا می توانم دوباره بگریم از سویدای جان خویش
آیا می توانم دوباره پر گیرم بر فراز رویاهای خویش
نه نمی توانم
تا وقتی که در گوشه ی دیوارهای نم ناک اتاق تاریکی نشسته ام
تا وقتی که جرات نمی کنم شباهنگام از خواب برخیزم
هرگز نمی توانم
با مشت های گره کرده هیچ را نمی توان لمس کرد
رهایی دور
من خواهم آمد

Saturday, April 29, 2006


نه
نه تو نه دیگر کسی
نه دیگر درختی که دیگری را جادو می کند
نه دیگر کوهی که شما را مسخ می کند
نه دیگر رودی که شما از آن می نوشید
زیرا که من چشمان خود را
خود با دستان خویش
با دستانی که زمانی چرخدنده های مکانیزم و مدرنیزم را می چرخاند
با بازوانی که برای پیمودن مسیری که از تاریخ منشا می گرفت
با دلی شاد و خندان
از کاسه در آورده ام
حال این منم که در جاده ی خاکی
در جاده ای که شما انسان ها
آن را حتی به خواب نمی بینید
با قلبی شاد و قدم هایی قرص در می نوردم
بدرود ای خاک پست

Saturday, April 22, 2006


به من بده تازه ترین شبنم را که از باران دیشب به جا مانده
به من بده خاک پدرم را که از جنگ دیروز باز نگشته
زیرا که من بر فراز چهره ی غبار گرفته ی تاریخ ایستاده ام
در پناه ظلمت کده ای که از چشمان بسته ی فرزندان دیروز زاده شده
و می شنوم فریاد نیاز ها و خواستهایم را از عمق وجود
می شنوم که با اشک و خنده
التماس می کنند که کسی مهارشان کند
آه که بی نظمی تنها آغازی بیش نیست



آه کاش هنوز به بی خبری قطره ای بودم
پاک از نم باری به کوهپایه ای
نه در این اقیانوس کشاکش بیداد
سرگشته موج بی مایه ای

Monday, April 17, 2006


پروانه ها به همراه عطر یاس همچو باد دورافتاده ترین قلعه ی خاک را می گشایند
من و تو دست در دست یکدیگر در دالانی مالامال از شقایق
با هم خنکای نسیم را
زیبایی آسمان آبی را
آواز فاخته های آزاد را
و طعم بوسه ی یکدیگر را
تجربه می کنیم
اما
صدای فریاد مردی از دور دست آواز فاخته ها را خاموش کرد
من به دنبال تو من گشتم ولی تنها مسیری ازشقایق های پامال شده در مقابل خود یافتم
گریان و حراسان ولی نه از فراغ تو
بلکه از ترس تحمل بی پایان تنهایی
به دنبال جاده ی بی انتها دویدم
بی آنکه به عقب بنگرم
به سیاهی رو به رو و صدای مرد تنها نزدیکتر شدم
فریاد مرد نامفهوم بود
ولی همچو اشکی آشنا با لب و چشم
بر گونه های خیسم نشست
آه از چه سخن می گویم
یادگاریم و خاطره اکنون
دو پرنده یادمان پروازی
و گلویی خشک یادمان آوازی