درد مي سوزاند
درد مي شويد
درد تغيير مي دهد
درد مي سازدت
در جدال حوادث كه زندگي را شكل مي دهند
كه من و تو را شكل مي دهند
به كدامين راه مي روي
به كدامين چهره خيره مي شوي
كدامين چهره به تو خيره مي شود
در گذر از بي راهه ي اجبار روزگار
به زير كدامين درخت نفسي تازه مي كني
تز پس روزها و شب هاي تنهايي ام به دو تعريف مجزا رسيده ام
زندگي و زندگاني
ولي زندگاني من با زندگي در تضاد است
زندگي يعني خلا
يعني تاريكي
يعني انجماد
يعني رنج بي انتها
يعني درياي ساكن
يعني سكوت
يعني نظم مطلق
يعني فاني بودن
زندگاني من يعني پر كردن فضاهاي خالي به قدر همت و فرصت خويش براي رسيدن به تو
زندگاني من يعني به آتش كشيدن پرهاي پرواز خويش تا تو ببيني به كدامين آسمان پر مي كشي
زندگاني من يعني گرم تر بودن
يعني از گرماي عشق ورزيدن به تو انجماد را در بند كشيدن
زندگاني من يعني جنگي بي پايان با تمامي ناملايمات براي رسيدن به تو
زندگاني من يعني از مرزها گذشتن
يعني دريا را خروشان تر و جنگل را سبزتر خواستن
زندگاني من يعني به خون كشيدن نام تو در گلويم در اين سكوت مطلق كه فرياد كفر است حتي اگر نام تو باشد
زندگاني من به ابديت ميل مي كند
زندگاني من به آشوب
به شكستن
به فرياد
به فرار
به خشم
به جرم
به گناه
به ننگ
به نفرين
به تنهايي ميل مي كند
درد مي شكند
درد مي خشكاند
درد مي گرياند
درد آشنايت مي كند با هر آنچه كه مي هراسي
درد فرمان مي دهد
درد مي ترساند
درد تو را به فرياد وا مي دارد
فريادت را در اين سكوت رها كن
تا نسيم سرگردان با فريادت درهم آميزد
طوفان زندگي را آبستن شود
و نام تو را بگريد…
